تبليغاتX
دعای فرج
دعای فرج بسم الله الرّحمن الرّحیم اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاًدعای فرج
دعای فرج
"کشکول حاج خــــــــانوم"






















"کشکول حاج خــــــــانوم"

خدایا کمکی کن که کشکولم از تهی سرشار است.........

با سلام چند تا عکس هم از دفاع از تولیدات داخل گذاشتم

امیدوارم خوشتون بیاد.


نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:15 توسط گل مریم... | |

عمر کوتاه است، رسیدن به خواسته هایمان را طولانی نکنیم

راه هموار است ، پیچیده نکنیم

دوستان خوب گران بها هستند به سادگی آنها را از دست ندهیم

سخن گفتن سهل است، گوش کردن را تمرین کنیم 

طبیعت پر از لطف است ، نا مهربانی نکنیم

زندگی آسان است ، آن را مشکل نکنیم

دنیا پر از زیبایی است ، چشمانمان را به سادگی نبندیم

با یکدیگر بودن آرامش بخش است ، از کینه و کدورت چشم پوشی کنیم

فردا نزدیک است ، برنامه ریزی کنیم

خدا به فکر ماست، او را باور کنیم

خدا در کنار ماست، او را در تمام مراحل زندگی همراه سازیم

معصومان(علیهم السلام) مهربان هستند، از آنها شفاعت بخواهیم


نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 11:0 توسط گل مریم... | |

شهادت حضرت فاطمه را به همه ی وبلاگ نویسان فاطمی تسلیت عرض می کنم

کاش فدک این همه اسرار نداشت
ای کاش مدینه در و دیوار نداشت
فریاد دل محسن زهرا این بود
ای کاش در سوخته مسمار نداشت
ای کاش قلبم به قبرش راه داشت
ای کاش زهرا هم زیارتگاه داشت

نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 9:37 توسط گل مریم... | |


راهیان نور سال88 بود

انگاری همین دیروز بود که با جمعی از وبلاگ نویسان مذهبی به اردوی راهیان نور رفتیم با عنوان از بلاگ تا پلاک5

من بودم و قاصدک های گمنام بودیم و دوست عزیزم مهاجر بود و چند نفر دیگه

سرپرستمان جناب آقای حاج محمد بود که زحمات زیادی برای ما کشیدند

از بچه های مشهدی 8نفر بودیم که اسم بلاگهاشون  هم : اول من کشکول حاج خانوم ،قاصدکهای گمنام ،حوزوی ها،با من آرام بمان،عطر ریحان وحاج محمد و آخریشم رو هم هرچی فکر می کنم یادم نمی یاد

 هر وقت کسی  کنجکاو میشد بهمون میگفت از کجایید و کدام پایگاه  ما میگفتیم بلاگی هستیم از تعجب شاخ در می آوردند که بلاگ چیه تا ما توجیهشون میکردیم  بازم دوباره میگفتند بلاگ چیه؟ روز از نو روزی از نو دوباره براشون توضیح می دادیم ؟

خلاصه سفر خیلی خوبی بود راستی یک شاعره هم داشتیم که اسمش مامان کوثر(صاحب وبلاگ شاهد) بود خیلی خانم بود شعرش هم خییلی زیبابود که خوندنش خالی از لطف نیست

یاور وبلاگی من /با من و همراه منی/تو اتوبوس،سوی جنوب/همصدا،هم پای منی/فضای سایبری ما/هرزه تمومه قلماش/خوب اگه خوب،بد اگه بد/مرده دلای بلاگاش/هک نشه سایت من و تو/زیاد شده کلاه سیاه/توجنگ نرم سایبری/تنها نشه یهوقت آقا

یادش بخیر هنوزم هروقت واسه بچه ها کامنت میذارم یا sms بازی میکنم یاد اتوبوس بلاگ تا پلاک 5 میفتم.خیلییی خوب بود

کاش بشه بازم با بلاگی ها همسفر بشم...

!!!

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 9:36 توسط گل مریم... | |

بعضی از تصاویر آن قدر واضح هستند که دیگر نیازی به توضیح نیست

بدون شرح 

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 12:36 توسط گل مریم... | |

زود قضاوت نکنیم

مرد جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکویت نیز خرید. و بر روی یک صندلی دسته دار نشسته بود و داشت روزنامه اش را می خواند.

وقتی او اولین بیسکویت را در دهانش گذاشت متوجه شد که مردی که کنار او نشسته بود یک بیسکویت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شده بود ولی چیزی نگفت.پیش خودش فکر کرد ((بهتر است ناراحت نشوم شاید اشتباه کرده باشد.)) ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکویت بر می داشت آن مرد هم یک بیسکویت بر می داشت. این کار او را عصبانی کرده بود ولی نمی خواست واکنش نشان دهد، وقتی که تنها یک بیسکویت باقی مانده بود پیش خود فکر کرد:(( حالا ببینم این مرد بی ادب چه کار خواهد کرد؟))

مرد آخرین بیسکویت را نصف و نصف دیگرش را خورد. این دیگر خیلی پر رویی بود ! او حسابی عصبانی شده بود. در این هنگام بلند گوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست، مرد جوان کتابش را بست و و سایلش را جمع و جور کرد و نگاه تندی به مرد انداخت و از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت.

وقتی داخل هواپیما روی صندلی نشست ، دستش را داخل ساکش برد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد، ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه ی بیسکویتش آنجاست. باز نشده و دست نخورده! خیلی شرمنده شد. از خودش بدش آمد ......

یادش رفته بود که بیسکویتی که خریده بود از داخل ساکش بر دارد!

آن مرد بیسکویت هایش را با او تقسیم کرده بود بدون آن که عصبانی و بر آشفته شده باشد. در صورتی که خودش آن موقع فکر می کرد آن مرد بیسکویت هایش را می خورد.

خیلی عصبانی شده بود و متأسفانه دیگر زمانی برای توضیح رفتارش و یا معذرت خواهی نبود.

-         چهار چیز است که نمی توان آن ها را باز گرداند.....

سنگ........پس از رها کردن

حرف.....پس از گفتن

موقعیت....پس از پایان یافتن

زمان .... پس از گذشتن

نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1390ساعت 12:41 توسط گل مریم... | |

نردبان دلم

نردبان دلم شکسته است

می شود کمی برای من دعا کنی؟یا اگر خدا  اجازه می دهد:

کمی به جای من خدا خدا کنی

راستش دلم

مثل یک نماز بین راه

خسته و شکسته است؛

می شود برای بی قراری دلم

سفارشی به آن رفیق با وفا-خدا-کنی؟

التماس دعا

نوشته شده در یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 13:35 توسط گل مریم... | |


آخرين مطالب
» دفاع از تولیدات داخل
» به خاطر داشته باشیم...
» ویژه شهادت حضرت فاطمه
» به یاد گذشته .....
» بدون شرح
» عبرت
» نردبان دلم
» ماه رمضان
» عزيز خدا
» این الرجبیون
Design By : Pichak